بسم الله الرحمن الرحيم وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ       
امروز: دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ - 2017 November 20
کد خبر: ۴۹۲۷
تاریخ انتشار: ۳۰ آذر ۱۳۹۱ - ۱۵:۲۶
سینمای ما روزگار خوبی را نمی‌گذراند،واقعا فراموش نمی‌کنم آن سال‌هایی که تازه به تهران آمده بودم و از این دفتر به آن دفتر به دنبال بازیگری می‌رفتم حقیقتا می‌توانم بگویم اگر نویسنده شدم، سعی کردم از سینما دور باشم.

آرش عباسی یکی از نویسندگان و کارگردانان جوان و تحصیلکرده رشته تئاتر است که با نمایش« نویسنده مرده است» به عنوان تازه‌ترین اثر نمایشی خود، که البته پیش از این در سی امین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر نیز اجرا شده، در تماشاخانه سایه مجموعه تئاترشهر حضور پیدا کرده است.

عباسی که در اجرای جشنواره این اثر نمایشی در نقش نویسنده ایفای نقش کرد، برای اجرای عمومی این اثر، از حضور لادن مستوفی و ایوب آقاخانی استفاده کرده است.گفت و گوی ایران تئاتر را با آرش عباسی درباره جدیدترین اثرش می‌خوانید:

با تماشای نمایش نویسنده مرده است احساس کردم زمان و وسواس زیادی برای نگارش این نمایشنامه صرف شده است.

دقیقا همینطور است و واقعا لحظات عجیب و غریبی برای نوشتن این نمایشنامه داشته ام. نگارش این نمایشنامه سه سال طول کشید.

ایوب آقاخانی که نقش نویسنده را ایفا می‌کند، نیز چنین دیالوگی دارد و به این مسئله اشاره می‌شود.

بله. سه سال قبل نگارش متن نمایش را آغاز کردم و در مقطعی آن را رها و برای همیشه آن را فراموش کردم؛ زیرا فکر کردم این نمایشنامه هرگز به سرانجام نمی‌رسد؛ چون برایم خیلی سخت بود. تمام آنچه که روی صحنه می‌بینید برای من یک رویا بود و فکر می‌کردم هرگز به آن دست پیدا نخواهم کرد.

اینکه چنین نمایشی روی صحنه بیاید برایتان یک رویا بود؟

خیر، اینکه این اتفاقات در بافت نمایشنامه درست و سرجای خودش باشد. فکر می‌کردم نمی‌شود و از پسش بر نمی‌آیم، به همین دلیل نیز تا میانه‌های نمایشنامه را نوشتم و آن را کنار گذاشتم و پیش خودم فکر کردم که ممکن است بعدها به عنوان یک نمایشنامه نیمه کاره از آن نام ببرم. در واقع می‌توانم اینطور بگویم که خودم را خیلی درگیر آن نکردم و به محض اینکه حس کردم نمی‌توانم آن را بنویسم، نگارشش را رها کردم و نوشتن نمایشنامه «آفتاب از میلان طلوع نمی‌کند» را آغاز کردم. این ایده‌ای بود که چند سال در سر داشتم، اما با اینکه نمایشنامه گسترده‌تری بود، نگارش آن به مراتب راحت‌تر از نمایشنامه‌نویسنده مرده است بود. بعد از پایان نگارش آفتاب از میلان طلوع نمی‌کند دوباره به سراغ نمایشنامه‌نویسنده مرده است آمدم و احساس کردم که نمی‌توانم بنویسم. سپس نمایشنامه<بعضی وقت‌‌ها خوبه که آدم چشماشو ببنده» را برای سیاوش طهمورث و بعد نمایشنامه «حریم» را نوشتم و دوباره به سراغ همین نمایشنامه رفتم.

چه شد که این موضوع را انتخاب کردید، موضوعی که بسیار تصویری است؟

این مسئله به علاقه من به سینما برمی گردد.

پس حدسم درست بود؟

بله، دقیقا به سینما بهمن، که در نمایش هم به آن اشاره می‌شود، باز می‌گردد که در شهرم ملایر قرار دارد و از دوران بچگی برایم خیلی رویایی بود و اکنون اگر بخواهم به یاد دوران کودکی و نوجوانی‌ام بیفتم، پررنگ‌ترین تصاویر من به آنجا تعلق دارد.

این سینما تقریبا تنها سینمای فعال ملایر هم محسوب می‌شود.

بله، تنها سینمای شهر است و من فیلم‌های زیادی در آن تماشا کرده‌ام و خاطرات بسیاری از آن دارم و بخشی از آن خاطرات را در این نمایشنامه می‌بینیم و می‌شنویم. به هر حال این به علاقه من به سینما برمی گردد و اینکه در آن زمان خیلی دوست داشتم بازیگر شوم.

شما تجربه بازیگری هم دارید و با بازیگری کارتان را آغاز کرده اید.

بله، از بازیگری شروع کردم و ابتدا فکر می‌کردم که حتما باید بازیگر شوم، ولی از یک‌جایی به بعد احساس کردم که باید بنویسم و فکر می‌کردم که در بازیگری به جایی نخواهم رسید و به همین دلیل نیز شروع به نوشتن کردم.

به هرحال انتخاب چنین موضوعی برای نمایشنامه کار سختی است و از منظری نیز آشنایی شما با اقشار مختلف و مشکلات گوناگون جامعه را نشان می‌دهد.

هر جا که قرار است در مورد نمایشنامه‌نویسی صحبت کنم یک جمله‌ای دارم و می‌گویم که نمایشنامه‌نویس وقتی نگارش را آغاز می‌کند با یک سوال مهم روبه روست و آن هم این سوال است که باید درباره چه چیز بنویسد؟ این پرسش می‌تواند هم در زمان در دست گرفتن قلم و آغاز نگارش به وجود آید و هم در زمانی که فکر می‌کند در چه مورد بنویسد؟ این سوال برای من هم همیشه وجود دارد و هر وقت تصمیم به نوشتن می‌گیرم، از خودم می‌پرسم که درمورد چه چیزی باید بنویسم؟ جوابی که نمایشنامه‌نویسان دارند، احتمالا جواب‌های گوناگونی است، ولی من همواره یک جواب دارم اینکه درمورد چیزهایی بنویسم که آنها را می‌شناسم و بعد ممکن است بگویم اصلا درباره خودم بنویسم؛ زیرا هیچکس را به اندازه خودم نمی‌شناسم. نه اینکه این قطعیت داشته باشد و خیلی وقت‌‌ها هم درمورد چیزهای دیگری نوشته‌ام، اما فکر می‌کنم هیچکس نزدیک‌تر از خودم نیست و هیچکس به اندازه خودم به آرزوها و تمایلات و چیزهایی که من فکر می‌کنم، فکر نمی‌کند؛ بنابراین از خودم شروع می‌کنم، به همین دلیل نیز در خیلی از نمایشنامه‌هایم این کار را کرده‌ام و با این اندیشه پیش رفته‌ام که من چه چیزهایی در زندگی دیده‌ام که برایم جذاب بوده و خودم به چه چیزهایی علاقه دارم که درمورد آنها بنویسم و دغدغه‌های ذهنی‌ام چه چیزهایی است.

بنابراین شما این موضوع را به عنوان یک معضل شناخته و در مورد آن نوشته‌اید.

سینما در جامعه ما همیشه بحث برانگیز بوده است و دیگر اینکه این نمایشنامه درمورد نسلی است که سینمای آن ستاره نداشت و در دوره دهه شصت، ستاره به معنای واقعی وجود نداشت. اوایل دهه هفتاد بود که ناگهان ستاره‌هایی ظهور کردند که برای نسل ما عجیب و غریب بود و فکر می‌کنم نسل ما خیلی خیالپردازی کرد و این نمایشنامه واقعا در مورد همان خیالپردازی هاست.

یعنی در مورد خیالپردازی‌های نسل ماست؟

بله، خیالپردازی‌های نسل ماست، که البته شاید من بتوانم الگوی آن باشم. من به سینما و سینمای شهرم علاقه زیادی داشتم و شاید تقریبا موقعیتی مشابه همین وضعیتی که می‌بینید را داشتم.

مثلا اینکه یک فیلم را در چند سانس تماشا کنید یا اینکه بازیگری را در تصوراتتان داشته باشید؟

بله، اینکه چیزی را دوست داشته باشم یا به فیلمی علاقه داشته باشم و بارها و بارها برای دیدن آن به سینما بروم یا از مدرسه فرار کنم و ... به طور کلی همان مسائلی که در نمایش به آنها اشاره می‌شود.

البته ماجرای عشقی نمایش مد نظر شما نبوده است.

بله، شخصیت بازیگر زن نمایش واقعی نیست، اما اگر با تیزبینی بنگریم، به طور قطع نمونه‌های آن را پیدا می‌کنیم.

می‌توان گفت برشی از جامعه را به نمایش درآورده اید؟

دقیقا، ولی لازم است نکته‌ای را بگویم. وقتی متن اولیه را نوشتم و وقتی آن را مطالعه کردم و حتی زمان آغاز تمرین احساس کردم که شاید در مسئله‌ای اشتباه کردم و شاید هم اشتباه نباشد، اما در آن زمان با مطالعه نمایشنامه، چند هنرپیشه به ذهنم آمد و گویی متن نمایش درباره فلان هنرپیشه است. در نهایت سعی کردم تمام فکت‌هایی که ممکن بود ذهن را به طرف فلان هنرپیشه معروف ما ببرد، حذف کنم تا سوء‌تفاهمی پیش نیاید و مشخص شود که این قصه و شخصیت‌‌ها در ذهن من خلق شده است و نه چیز دیگر.

ایوب آقاخانی کسی است که بیان و استایل خوبی دارد و باتوجه به اطلاعاتی که متن به ما می‌دهد سن مناسبی هم برای این نقش دارد، اما حضور او درکنار لادن مستوفی، که چهره سینمایی و تلویزیونی است، از سر اتفاق بود یا از ابتدا این بازیگران را درنظر داشتید؟

واقعا فکر شده انتخاب شدند. ابتدا لادن مستوفی را انتخاب کردم و بعد به انتخاب ایوب آقاخانی رسیدم. ایوب علاوه بر چیزهایی که اشاره کردید، برای من یک ویژگی داشت که بسیار به درد کار من می‌خورد و آن نیز نمایشنامه‌نویس بودن اوست. این برای من خیلی مهم بود. لادن مستوفی نیز بازیگر شناخته شده سینماست و این برای من اهمیت بسیاری داشت، ضمن اینکه نباید فراموش کنم با لادن مستوفی سال‌‌ها قبل در سریالی، که ایشان بازی می‌کردند، مدت کوتاهی به عنوان دستیار کارگردان همکاری داشتم و حتی در نخستین برخوردمان هم مرا به خاطر نیاورد. به هرحال از آنجا ایشان را شناختم و در همان زمان نیز باوجود اینکه چندان نمایشنامه ننوشته بودم و هنوز راهم را انتخاب نکرده بودم و نمی‌دانستم که نمایشنامه‌نویسم و باید دستیار کارگردان تلویزیون و سینما باشم یا نه و حتی تجربه دستیاری صدا هم داشتم و هنوز مسیرم مشخص نبود، فکر می‌کردم که چقدر دوست دارم روزی نمایشی اجرا کنم که لادن مستوفی در آن بازی کند.

و این تصور به حقیقت تبدیل شد.

بله، به خاطر اینکه اعتقاد دارم ایشان بازیگر بسیار با‌اخلاقی است و کار کردن با ایشان بسیار لذتبخش است و این به سبب آرامشی است که در ایشان وجود دارد و آن را به گروه نیز انتقال می‌دهد. این برای من خیلی اهمیت داشت و بسیار خوشحالم از اینکه این همکاری صورت گرفت. لادن مستوفی سال‌‌ها بود که تئاتر کار نکرده بود و آخرین کاری که انجام داده بود، بازی در نمایش تئاتر بی‌حیوان به کارگردانی داوود رشیدی بود که اگر اشتباه نکنم سال 84 اجرا شد. بعد از این نمایش، از تئاتر دور شده بود و به دنبال تئاتر نبود. وقتی پیشنهاد بازی را به ایشان دادم متن را مطالعه کرد و به آن علاقه‌مند شد. در اجرای سی امین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر این نمایش، خودم به جای ایوب بازی و از تجربیات او به عنوان بازیگر سینما استفاده کردم و توانستیم تغییرات زیادی در متن به وجود آوردیم که با همفکری یکدیگر انجام شد و تجربه شیرینی بود، اما بعد از آن احساس کردم که من نباید بازی کنم و باید کنار بایستم.

با شما موافقم، زیرا در این‌صورت بر کارگردانی تمرکز و تسلط بیشتری پیدا می‌کنید.

بله دقیقا، اما این نکته را هم باید بگویم که دلم می‌خواست این نقش را خودم بازی کنم و از لحظه نخست که آن را نوشتم فکر می‌کردم که این نقش را باید برای خودم بنویسم، ولی به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم و برای اینکه بیشتر از این کار لذت ببرم، بهتر است بیرون از نمایش باشم و اکنون هربار که از اتاق فرمان این نمایش را تماشا می‌کنم، لذت زیادی از دیدن کار خودم می‌برم.

نظرتان در مورد دیالوگ لادن مستوفی که می‌گوید حتی بوفه چی سینما هم به شعور من امید دارد چیست؟ این دیالوگ علاوه بر نمایانگر بودن ذات ژورنالیستی شما، نشان دهنده دلخوری و نقدی بر سینمای کشورمان هم هست.

همه ما می‌دانیم که سینمای ما روزگار خوبی را نمی‌گذراند، که شاید اینها به من مربوط نباشد، ولی برای سینما و عشقی که به سینما داشتم، بهای سنگینی پرداختم؛ عین همان دیالوگی که در نمایش است و نویسنده می‌گوید: من برای بازیگری به تهران آمدم و بازیگر بدی هم نبودم، اما اعتماد به نفسم را گرفتند. واقعا فراموش نمی‌کنم آن سال‌هایی که تازه به تهران آمده بودم و از این دفتر به آن دفتر به دنبال بازیگری می‌رفتم و مرا خیلی جدی نمی‌گرفتند و حقیقتا می‌توانم بگویم اگر نویسنده شدم، سعی کردم از سینما دور باشم و خودم را وارد سینما نکنم، چون برای نمایشنامه‌نویسی درجه بسیار والایی قائلم و آرزو می‌کنم که همیشه و تا جایی که امکان دارد نمایشنامه‌نویس بمانم، اما آن موقع وقتی از بازی کردن ناامید شدم و دیدم که نمی‌شود وارد این سینما شد، یک‌جور انتقام گیری بود که به دنبال نویسندگی رفتم تا خودم را اینگونه ثابت کنم. البته شاید این حرف‌‌ها خیلی مهم نباشد، ولی دغدغه‌هایی بود که به این نمایشنامه ختم شد.

نویسنده دیالوگی دارد که می‌گوید: شهرت توان عاشقی رو از آدم می‌گیره. احساس می‌کنم این دیالوگ بعد از نگارش نمایشنامه نوشته شده است.

اکنون دقیقا به خاطر ندارم، ولی این دیالوگی بود که خیلی آن را دوست داشتم و می‌خواستم حتما باشد؛ زیرا همیشه اعتقاد دارم آدم‌‌ها در موقعیت‌های مختلف عکس العمل‌های مختلفی نشان می‌دهند. یعنی موقعیت آدم‌‌ها باعث می‌شود بعضی وقت‌‌ها گذشته شان را فراموش کنند و چیزهای دوست داشتنی برایشان تبدیل به چیزهای خنده‌دار شود. این معضل زندگی امروز ماست و در نمایش «پیچ تند» هم به آن اشاره کرده بودم. در آنجا کل نمایش بر این اساس بود که بعضی چیزها خیلی برای ما اهمیت دارند، اما اتفاقاتی می‌افتد که آن مسئله پراهمیت قبلی را به حاشیه می‌برد و دیگر فکر می‌کنیم که چقدر مسئله بی‌اهمیتی بوده است. این دیالوگ نیز نشان دهنده همین مسئله است که در جایگاهی که هستیم ممکن است بعدها که چند پله بالاتر می‌رویم، دیگر گذشته خود را فراموش کنیم و این خیلی دردناک است. من سعی کرده‌ام لااقل برای آن نوستالژی و خاطراتم هم که شده گذشته‌ام را فراموش نکنم.

در این نمایش هم به بلوار پارک و سینما بهمن اشاره می‌کنید و تماشاگران آشنا با ملایر را به این مکان‌‌ها می‌برید و همین نشان دهنده پایبندی شما به خاطراتتان است.

من در بیشتر نمایشنامه هایم دلم می‌خواهد از زادگاهم و شهرم یاد کنم؛ چون کودکی خاطره انگیزی در آنجا داشتم و می‌توانم بگویم همه رویاهایم را در آن شهر و خیابان‌‌ها و کوچه‌‌ها و همان بلوار پارک و پارک سیفیه ملایر و آن سینما گذرانده‌ام. در نمایش آفتاب از میلان طلوع می‌کند اصلا به یک خانواده ملایری پرداختم و در نمایش همه چیز درباره آقای ف نیز شخصیت داستان ملایری بود و در سایر کارهایم نیز به هر تقدیر سعی کرده‌ام در مورد شهر خودم بنویسم و آدم هایم را ربط بدهم به ریشه هایشان که در آنجاست، مثل خودم.

شما در این نمایش پیام اخلاقی بارزی هم داشتید و آن هم جمله نویسنده بود که می‌گوید: موبایل مثل مسواکه.

البته یکسری دیالوگ وجود داشت که در بازی‌‌ها اضافه می‌شد، مثل همین جمله که شما اشاره کردید و ایوب آقاخانی آن را اضافه کرد. جا دارد به نکته‌ای اشاره کنم که در این نمایش خیلی تلاش کردم از کارگردانی دور شوم و واقعا در جاهایی اذیت شدم، اما به خودم گفتم که اینجا جایی نیست که بخواهی کارگردانی کنی. به نظر من در چنین کاری بزرگ‌ترین هنر کارگردانی نکردن است، به خط کشی‌های روی صحنه. جنس این نمایشنامه ایجاب می‌کند که کارگردان ناظری در کنار باشد و بعد همانطور که از اسم نمایشنامه پیداست واقعا باید بگذاری تا بازیگر روی صحنه سلطنت کند. من هیچ نمایشنامه‌ای نداشته‌ام که این اندازه به بازیگر وابسته باشد و با هر بازیگری که تغییر کند جهان نمایشنامه دگرگون شود.

در این نمایش وجود تکیه کلام‌های همیشگی ایوب آقاخانی هم نشان دهنده آزاد بودن او در اثر است، مثل اجالتا، این فقره.

بله، خیلی دوست داشتم که خودش باشد به همین دلیل هنرپیشه سینما را انتخاب کردم، چون قصه درمورد هنرپیشه سینماست و نمایشنامه‌نویس انتخاب کردم چون قصه درمورد یک نمایشنامه‌نویس است و حتی مطمئنم بعضی تماشاگران در ابتدای نمایش، ایوب آقاخانی و لادن مستوفی را می‌بینند و تا از آنها جدا شوند خیلی وقت می‌برد و فکتهایی که می‌دهیم می‌گویند اینکه خود ایوب آقاخانی یا خود لادن مستوفی است؛ درحالی که این‌‌ها فقط بازیگرانی‌اند که این نقش‌‌ها را بازی می‌کنند.

در این نمایش اشاره‌ای به مسئول ثبت نام دانشگاه شد. فکر می‌کنم این یکی از خاطرات دردناک خودتان بود.

دقیقا. ابتدا به نکته‌ای اشاره کنم و آن هم اینکه این دقیقا مثل نمایشنامه<یک سبد فحش برای شمسی خانوم> است که اولین نمایشنامه‌ای است که نوشته‌ام و در مورد یک دانشجوی شهرستانی است که به تهران آمده و با بدبختی‌های ثبت نام و دانشگاه درگیر است.

آن نمایشنامه در حقیقت زندگی خودتان بود؟

بله، دقیقا از روی زندگی خودم نوشته بودم. شما به نکته خیلی خوبی اشاره کردید و لازم است در مورد آن توضیح دهم. وقتی به دانشگاه هنر و معماری آزاد تهران رفتم، با مسئول ثبت نامی مواجه شدم که دقیقا همین برخورد را می‌کرد و هیچوقت فکر نمی‌کنم در زندگی‌ام بتوانم برخورد توهین آمیز آن آدم را از ذهنم پاک کنم و هیچوقت هم فکر نمی‌کنم آنقدر بزرگوار باشم که بتوانم او را ببخشم و تصویر او همچنان در ذهن من حک شده است.

در بخش موسیقی نمایش احساس می‌کنم که به سلیقه ایوب آقاخانی موسیقی انتخاب شده است. این درست است؟

بله، می‌توانم بگویم که به پیشنهاد ایوب و البته به سلیقه خودم بود.

ولی سبک، جزء سبک پیشنهادی ایوب بوده است.

بله، ایوب پیشنهاد داد، ولی خودم هم دقیقا به این سبک موسیقی فکر می‌کردم. در ابتدای نمایش، با شنیدن این موسیقی و طراحی بالکن امریکایی صحنه انتظار یک داستان غیر ایرانی را داشتم. در هرصورت اینجا خانه یک هنرپیشه مطرح سینمای یک مملکت است و می‌توانیم بگوییم که شاید او چنین موسیقی گوش می‌کند. در موسیقی ابتدای نمایش فقط می‌خواهیم این ذهنیت را به تماشاگر بدهیم که وقتی از هیاهوی بیرون وارد سالن می‌شود، با شنیدن این موسیقی آن هیاهو را فراموش کند و آرام باشد، ولی در موسیقی پایانی عمدا از این سبک استفاده کردم.

به چه دلیل؟

واقعا به این جنس موسیقی علاقه دارم، ضمن اینکه مفهوم این آهنگ نیز این است که خب دیگه پاشو برو و فکر کردم که خیلی ربط دارد.

در طراحی صحنه نمایش شما، چرا از بالکن بالایی هیچ استفاده‌ای نشده است؟

دقیقا، بحث ما این بود که فقط نمایی از ساختمان بالایی را نشان دهیم.

ولی تا زمانی که لادن مستوفی می‌گوید: به عنوان یک بازیگر حتی وقتی اینجا میام هم می‌ترسم که با دوربین منو نگاه نکنند یا عکس نگیرند و‌. .‌. متوجه آپارتمان بودن این طراحی نشدم و فکر می‌کردم که اینجا بالکن منزلی ویلایی و بالا هم تراس پشت بام است.

در اجرای جشنواره تئاتر فجر دکور ما این نبود و ما در ارتفاع اجرا می‌کردیم، چیزی حدود یک متر از سطح زمین بالاتر بودیم. دکورمان خیلی سنگین بود و متاسفانه کامل نشد و حتی فرصت یک بار تمرین روی صحنه هم نداشتیم که برای ما فاجعه بود؛ زیرا مدام نگران این بودیم که زیر پایمان خالی نشود و من به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر نگران خودم نبودم، بلکه نگران لادن مستوفی بودم که روی صحنه زیر پایش خالی نشود. شاید صحنه خیلی مقاوم بود، ولی هنوز این امنیت برای من به وجود نیامده بود که اطمینان خاطر داشته باشم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. به همین دلیل اولین پیشنهادی که به سیامک احصایی دادم این بود که ارتفاع را حذف کند، چون به هیچ عنوان نمی‌توانستم خطر کنم حتی اگر از زیبایی دکور کاسته شود. مطمئنم اگر آن ارتفاع وجود داشت، دیگر این مشکل پیش نمی‌آمد؛ زیرا طرح اولیه‌ای که با سیامک احصایی صحبت کردیم این بود که ما در واقع سه طبقه را ببینیم و با نورپردازی یک بخش کوچکی از طبقه پایین را به وجود آوریم و طبقه وسط که در آن اجرا می‌کنیم و بخش کوچی از تراس طبقه بالایی را نیز ببینیم، اما مسئله این بود که نمی‌توانستیم هزینه آن را تامین کنیم و همین دکور هم برای تئاتر امروز ما یکی از پرهزینه‌ترین دکورهای ممکن است.

پایان پیام/

نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین
آخرین اخبار